سلام بابا

خرید بک لینک

9 اسفند سال 95 بود که بابا سکته کردی و اون روز بدترین روز زندگیم بود چون تا دو هفته تنها بود و بعدش مشخص شد دیگه نمیبنه چشمات و از اون بدتر آلزایمرگرفتی،خیلی سخت بود با آدمی زندگی کنی که آلزایمر داره چون تو دنیای واقعی نیست اوایل خیلی سخت خیلی، نمیشه توصیف کرد برای کسی تا درک کنه،کم کم داشتم عادت میکردم دلم نمیخواست ناراحتیمو کسی ببینه چون از ترحم بد میومد شب بود بالشت خیس و خدا همه اینا گذشت. امسال همیشه به خودم و دوستم میگفتم چقدر صبورتر از قبل شدم اگر چند سال قبل بود میگفتم خدا چرا من خدا ازناله های من لذت مییبره.اما داستان یه طور دیگه شروع هیچ وقت اون پنجشنبه کذایی رو فراموش نمیکنم 10 مرداد 98 که من وقتی داشتم ظرف غذای خورده شدت رو جم میکردم و ته ظرف به انداره یه نصفه قاشق غذا مونده بود برعکس روزای قبل گفتم بابا دهنتو باز کن غذا بزارم دهنت و نمیدونم چرا با حسرت به لبات نگاه کردم،اون موقع شروع نگاههای پر حسرت من بهت بود و با خودم گفتم خدایا من چرا دارم بابامو با حسرت نگاه میکنم گذشت تا چند ساعت بعد حتی لیوان چایی رو که مامان برات میخواست بیاره رو من آوردم صدات کردم بابا برات چایی آوردم دستتو بیارو آروم گفتی دستت درد نکنه دختررم و من در جواب گفتم زنت ریخته من فقط آوردم بعدش رفتم بخوابم ....

از کجا میدونستم اون لحظه ها دیگه تکرار نمیشه از کجا میدونستم با صدای دارم میمیرمت از خواب بلند میشم. و پر پر شدنت رو تو بغل خودم دیدم و فقط صدات میکردم.

رفتی بیمارستان شب جراحیت کردن به ما به دروغ وعده خوب شدن دادن اما هربار پرسیدیم گفتن کمای عمیق و باز هم دست به دامن خدا شدیم اما نشد و دوشنبه 14 مرداد 98 ساعت 20:35 وقتی خبر دادن بیمار تموم کرد.همه چیز برای منم انگار تموم شد.

رفتی بابا اما نمیدونم دیدی چی به سرمون آمد یانه من دق کردم همه ما مردیم من هنوز باور نکردم تو رفتی منتظرم از بیمارستان مرخص بشی بابا بیای خونه من دوباره بگم: بابا باشو دلانیم و در جواب بگی آلاه المسین گیزیم.

من موندم یه حسرت بزرگ زود رفتی و دفتر زندگیت در سن 61 سالگی بسته شد و عروسی پسرت ته تغاریتو و ندیدی و من میبینم چطور از نبودت در حال آب شدنه .من، مامان و پسرت بیشتر از بقیه بچها پیشت بودیم و وابسته تر دلمان خیلی تنگ است.کاش خدا برای دلمان امن یجیب بخواند اینجا چند نفر حال دلشان خوب نیست تا آرام بگیرند.

خدایا یه بغل و یه بوس از بابام طلب دارم کاش بابا رو تو خواب ببینم تا بتونم رفتنشو رو باور کنم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 2:25 توسط فاطمه جون |
دوباره تمنای نیاز تو را دارم...

ما را در سایت دوباره تمنای نیاز تو را دارم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 118 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 17:11

صفحه بندی